تبليغاتX
ستاره های سوخته

 

 ستاره های سوخته

       

به نام او

درود بر دوستان جان زین پس ما نیز قد علم کرده و اینجا فعالیت می کنیم

می خوام از تو بنویسم ،که نگی رفتی نموندی

نگی بی وفا شدی ، توی راه نرفته موندی

می خوام از تو بنویسم ، که نگی طاقت نداشتی

نگی تا اخر رویا ، منو تنها جاگذاشتی

اخه این مرام من نیست ، غم تو لحظه هات بیارم

اگه حتی بی بهونه ، اشکامو هدیه بیارم

توی این قلب غریبم ، تا همیشه یادگاری

 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 21:8 توسط فریاد سکوت

  

       

من يك رهگذرم

خسته و تنها

گمشده در وادي غربت

تشنه لب ، بيجان و بيرمق

در پيش رويم سرابي بيش نيست

به پيش ميروم ، به اميد " اميد يافتن "

جرعهائي صفا ، صميميت و محبت

اما ... سرابي بيش نيست

ره ، پيش روي ، اكنده ز خار و خاشاك

خارهاي نامرادي و بيوفائي

آزاردهنده دلهاي خسته و خونين

بر جاي مانده در ره دلتنگي

رد پاي محبت و دوست داشتن

اما ... گنگ و نامفهوم

در وادي تنهائي ، قطره ائي اشك ...

تنها مونس و همدم را تنهائي

چكيد ، بر خاك رفت ، ناپديد شد

و بازهم ... من هستم و اين ره بي پايان

خسته و تنها

گمشده در وادي غربت

تشنه لب ، بيجان و بي رمق

بدنبال جرعه ائي .... عشق

 نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 23:53 توسط فروغ

  

       

سلام بچه ها دلم خیلی گرفته . راستشو بخواین دلم هوای مادربزرگمو کرده .

آخه از وقتی رفته خیلی تنها شدیم .

شما فکر کنین توی یک سال 6 نفر از عزیزاتون

رو از دست بدین . باید الان چه حالی داشته باشید وقتی هر جا هم برید بیشتر

دلتون می گیره . باور می کنید من با مامان بابام جز خونه ی اون یکی مادرجونم

هیچ جا نمی خوام برم .

یعنی تابستون شده ولی این تیزهوشان لعنتی دست از سر آدم بر نمی داره با این کلاساش .

به خدا پشیمونم رفتم تیزهوشان . جز اینکه آدم رو ناامید کنه .

خیلی جالبه دختری که یکی دونه تستم نمی زده و از درس خوندن متنفره

و همیشه دوست داره خونه دار بشه یه دفعه سر از تیزهوشان

در بیاره . !!

یه آهنگ از مهدی مقدم هستش که عاشقشم . شعرشو تقدیم می کنم به مادربزرگه عزیزم

که دیگه در کنارم نیست .

چه روز دل خراشی وقتی خواستی جدا شی

قلبمو دادم دستت که عمری داشته باشی

ولی زدی شکستیش بدون هیچ بهونه

عزیزم دلت از سنگه تو خاطرم می مونه

آخه چرا منو تنها گذاشتی منو بی هیچ بهونه جا گذاشتی

همش فکر می کنم شاید از اول منو حتی یه لحظه دوست نداشتی
منو یه قلب داغون منو چشمای گریون

من عاشق تو قلبت بودم دو روزی مهمون

منو هوای ابری منو بارون پاییز

منو روزای بی تو یه قصه ی غم انگیز

یه قصه ی غم انگیز .

 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 20:37 توسط فروغ

  

       

شب هجران شد و پیدا سحر نیست

مگر خورشید را بر ما گذر نیست ؟

چرا از حلقه بیرون داردم دوست ؟

مگر از حلقه در گوشان خبر نیست ؟

چه افتادست در گلشن که دیگر

ز شور بلبل شیدا اثر نیست

از آن مرغ گرفتار شبانه

به کنج آشیان جز مشت پر نیست

به سان سرمه گردیدم به کویش

ببین بر خاکسارانش نظر نیست

زشهر غشق جز مجنون نیامد

مگر آنچا راه و رسم دگر نیست ؟

زمن راز سر زلفش مجویید

شب یلدای عاشق مختصر نیست

 نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 13:43 توسط فروغ

  

        تقدیم به فروغ بی فروغ زندگی

عاشق                           عاشق تر

نبود در تار و پودش           ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه

فقط  خوابه ، تو كه رفتي هواي  خونه تب داره  ،  داره  از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و  گنجشك  كلاغاي

سياه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي  ،   ديگه  ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي  ،  شده كارش فراموشي  ،  ديگه  بارون  نمي

باره  اگر چه  ابر سياه  ،  تو كه  نيستي  توي  اين خونه ،   ديگه  آشفته

بازاريست  ،  تموم  گل ها  خشكيدن مثل خار بيابون ها ،  ديگه  از

رنگ  و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل از

تو

 نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 18:57 توسط فروغ

  

       

مادربزرگ عزیزم افسوس امسال در کنارم نیستی

با این حال روزت مبارک .

مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.

گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت. 

 

 نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 12:18 توسط فروغ

  

       

 

زندگي اجبار است

مرگ انتظار است

عشق يك بار است

جدايي دشوار است

اگر رفتم تو يادم كن

اگر مردم تو خاكم كن

اگر ماندم به مهر خود شادم كن

 نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 23:21 توسط فروغ

  

       
شمع و پروانه
 
 
بالهاشان بسته است
خرده پاپتی های مانده در مرداب آلامت
نفسهاشان خسته است

سوز می آید
تنور داغ خورشید
روزهاست که به خواب رفته است

و آنچه از پریشانی امواج سخت کوفته بر سخره زمان باقی مانده
خرده حباب های هر لهظه رو به مرگ لرزان است

شمع میسوزد
نفس
شراره میزند به تک یاخته های دست در هم موم
چه حاصل
شراره خود
در جان شمع است

ولی

سکوت را برازنده شمع آتش به جان میدانند
چرا که پروانه را
محل
نه پروای از لاف است

 نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 23:25 توسط فروغ

  

       
 شعری از افشین یداللهی

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

گاهی تمام حادثه از دست می رود

گاهی همان کسی که دم از عقل میزند

در راه هوشیاری خود مست می رود

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست

وقتی که قلب خون شده بشکست میرود

اول اگرچه با سخن از عشق آمده

آخر خلاف آنچه که گفته است می رود

گاه یکسی نشسته که غوغا به پا کند

وقتی غبار معرکه بنشست می رود

اینجا یکی برای خودش حکم می دهد

آن دیگری همیشه به پیوست می رود

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای

وقتی میان طایفه ای پست می رود

هرجند مضحک است و پر از خنده های تلخ

بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود

این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست

تیریست بی نشانه که از شصت می رود

بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند

اما مسیر جاده به بن بست می رود

 نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 14:16 توسط فروغ

  

       

مردم به همان اندازه خوشبخت اند که خودشان تصمیم میگیرند. خوشبختی به سراغ کسی میرود که فرصت اندیشیدن در مورد بدبختی را نداشته باشد. دریا باش که اگر کسی سنگی به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوی

 نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 10:34 توسط فروغ

  

        توضيحات وبلاگ

هوالمحبوب
اشتباهی که همه ی عمر پشیمانم از آن
اعتمادی است که بر مردم دنیا کردم

غریبانه شکستم من اینجا تک و تنها
دلخسته ترینم در این گوشه ی دنیا

        منوي اصلي
        نويسندگان

فروغ
فریاد سکوت

        دوستان ما

ستارگان کویر یزد
love
رضا
قصر عشق
صفای اشک وفای غم
عشق
قلب آتشی
Darham Varham
عاشقانه
سیلاب اشک
دلتنگی
پسر دایی گلم
پایتخت دلها
سه جونور
دادا نوید
:: قالب ساز ::

        نوشته هاي پيشين

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386

        لينکدوني
آرشيو لينکدوني
        زمان نما
        امکانات


PC-Click.blogfa

 RSS  

POWERED BY
BLOGFA.COM
طراح قالب:مينوس