ستاره های سوخته
امروز ... امروز یک زیبایی دیگری پیدا کن ... امروز یک آرزوی دیگری درخواست کن ... امروز یک اشک بیشتر پنهان کن ... امروز یک زندگی دیگری را زندگی کن ... از کجا معلوم ... شاید فردایی باشد یا نباشد ... سلاااااااااااااااااااام بچه ها عید همگی مبارک به مناسبت سال جدید چند تا مطلب کوتاه میزام . امیدوارم خوشتون بیاد. (( با شروع هر صبح فکر کن تازه به دنیا اومدی مهربون باش و دوست بدار شاید که فردایی نباشد .)) (( نیمه ی اول زندگی صرف انتظارکشیدن برای نیمه ی دوم و نیمه دوم صرف حسرت خوردن برای نیمه ی اول است .)) (( عشق به تدبیر خندد در صحرای عقل هر چه تدبیر است جز بازیچه ی تقدیر نیست.)) بچه ها فقط یه نصیحت اونم چون خودم واقعا بهش پی بردم ترو خدا همیشه به عزیزاتون سر بزنید والا بعدا پشیمون میشید همونجور که من شدم..... بچه ها سلام خیلی دلم گرفته دعام کنید از زندگی خسته شدم.... مرا اينگونه باور کن... کمي تنها ، کمي بي کس ، کمي از يادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، بچه ها سلاااااااااااااااااااااااااام بلاخره امتحاناتم تموم شد . دلم واسه همگي خيلي تنگ شده بود . يه داستان خيلي قشنگ يه جا خوندم گفتم شايد شما هم خوشتون بياد نظر بديداااااااااااااااااااااا. شاگردی از استادش پرسید:" عشق چست؟ " شاگرد پرسید: " پس ازدواج چیست؟ " صدائي در شب نيمه شب در دل دهليز خموش ضربه ائي افكند طنين دل من چون دل گل هاي بهار پر شد از شبنم لرزان يقين گفتم اين اوست كه باز آمده است جستم از جا و در آئينه گيج بر خود افكندم با شوق نگاه آه، لرزيد لبانم از عشق تار شد چهره آئينه ز آه شايد او وهمي را مي نگريست گيسويم درهم و لب هايم خشك شانه ام عريان در جامه خواب ليك در ظلمت دهليز خموش رهگذر هر دم مي كرد شتاب نفسم ناگه در سينه گرفت گوئي از پنجره ها روح نسيم ديد اندوه من تنها را ريخت بر گيسوي آشفته من عطر سوزان اقاقي ها را تند و بي تاب دويدم سوي در ضربه پاها، در سينه من چون طنين ني، در سينه دشت ليك در ظلمت دهليز خموش ضربه پاها، لغزيد و گذشت باد آواز حزيني سر كرد زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید ، ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود ؟ زنده را تا زنده است قدرش بدان ، ورنه بر روی مزارش کوزه گل چیدن چه سود ؟ زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید ، ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود ؟ زنده را تا زنده است قدرش بدان ، ورنه بر روی مزارش کوزه گل چیدن چه سود ؟ به نام او درود بر دوستان جان زین پس ما نیز قد علم کرده و اینجا فعالیت می کنیم می خوام از تو بنویسم ،که نگی رفتی نموندی می خوام از تو بنویسم ، که نگی طاقت نداشتی نگی تا اخر رویا ، منو تنها جاگذاشتی توی این قلب غریبم ، تا همیشه یادگاری من يك رهگذرم خسته و تنها گمشده در وادي غربت تشنه لب ، بيجان و بيرمق در پيش رويم سرابي بيش نيست به پيش ميروم ، به اميد " اميد يافتن " جرعهائي صفا ، صميميت و محبت اما ... سرابي بيش نيست ره ، پيش روي ، اكنده ز خار و خاشاك خارهاي نامرادي و بيوفائي آزاردهنده دلهاي خسته و خونين بر جاي مانده در ره دلتنگي رد پاي محبت و دوست داشتن اما ... گنگ و نامفهوم در وادي تنهائي ، قطره ائي اشك ... تنها مونس و همدم را تنهائي چكيد ، بر خاك رفت ، ناپديد شد و بازهم ... من هستم و اين ره بي پايان خسته و تنها گمشده در وادي غربت تشنه لب ، بيجان و بي رمق بدنبال جرعه ائي .... عشق سلام بچه ها دلم خیلی گرفته . راستشو بخواین دلم هوای مادربزرگمو کرده . آخه از وقتی رفته خیلی تنها شدیم . شما فکر کنین توی یک سال 6 نفر از عزیزاتون رو از دست بدین . باید الان چه حالی داشته باشید وقتی هر جا هم برید بیشتر دلتون می گیره . باور می کنید من با مامان بابام جز خونه ی اون یکی مادرجونم هیچ جا نمی خوام برم . یعنی تابستون شده ولی این تیزهوشان لعنتی دست از سر آدم بر نمی داره با این کلاساش . به خدا پشیمونم رفتم تیزهوشان . جز اینکه آدم رو ناامید کنه . خیلی جالبه دختری که یکی دونه تستم نمی زده و از درس خوندن متنفره و همیشه دوست داره خونه دار بشه یه دفعه سر از تیزهوشان در بیاره . !! یه آهنگ از مهدی مقدم هستش که عاشقشم . شعرشو تقدیم می کنم به مادربزرگه عزیزم که دیگه در کنارم نیست . چه روز دل خراشی وقتی خواستی جدا شی قلبمو دادم دستت که عمری داشته باشی ولی زدی شکستیش بدون هیچ بهونه عزیزم دلت از سنگه تو خاطرم می مونه آخه چرا منو تنها گذاشتی منو بی هیچ بهونه جا گذاشتی همش فکر می کنم شاید از اول منو حتی یه لحظه دوست نداشتی من عاشق تو قلبت بودم دو روزی مهمون منو هوای ابری منو بارون پاییز منو روزای بی تو یه قصه ی غم انگیز یه قصه ی غم انگیز .
ا
خدا ديگر کجا رفته...؟! نمي دانم مرا آيا
گناهي هست..؟ که شايد هم به جرم آن ، غريبي و جدايي هست..!
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: "چه آوردی؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق یعنی همین! "
استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: " ازدواج هم یعنی همین!!

نگی بی وفا شدی ، توی راه نرفته موندی





اخه این مرام من نیست ، غم تو لحظه هات بیارم

اگه حتی بی بهونه ، اشکامو هدیه بیارم



منو یه قلب داغون منو چشمای گریون



